تبليغاتX
وبلاگ اختصاصی شاعر جنوبی "محمدبیابانی"
وبلاگ اختصاصی شاعر جنوبی "محمدبیابانی"

محمد بیابانی

         در یک نگاه

 

1324     هفتم خرداد ماه، محمـد بیابانی در سـامانه ی امامزاده در بوشـهر به دنیا آمـد.

             تحصـیلات ابتدایـی و متوسطه را در بوشـهر گذراند. سپس برای ادامه تحصــیل

             و گـذراندن دوره ی دو سـاله ی تربیت معـلم وارد دانشسرای کشاورزی شـیراز

             شد (آغاز فعالیت های سیاسی به طور جدی). پس از اتمام دانشسرا، دوره ی

             دو ساله ی خدمت نظام وظیفه را در سپاه ترویج دامغان به پایان رساند.           

1341      سُـرایش اشـعار بومـی (بومی سرایی)، برای نخـستین بار مانند شعـرهـای:

            "بهار اَندِن" یا "کِلِنگ گُل"، "گِنادِل"، "تَش بیگیری واپیچی" و...

1345      سُرایش مجموعه شعر "آواز سایه ها" تا سال 1347.

1346      سُرایش منظومه "خواب خاکستر".



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 3:57  توسط بهروز  | 

پیش آورد،زخم بلور بر زبانه ی الماس *

محمد بیابانی

انسان واژه را آفرید،تا به یاری آن هستی را مفهومی زیست مندانه بخشد.شاعر واژه را جان داد، رهایی آموخت و به زیستی گروهی کشاند،تا به زندگی زیبایی و شکوهی دیگر دهد.بازآفریدنی شگفت، زنده، توفنده، فراگیر توام با درونی پیچیده و گاه وهمْ گون.گرد بر گرد جهانْ ـ کندویی بزرگ با نام شعر.با احساس و کارکرد غریزی ـ طبیعی در رفتار.کارکردی ظریف،حساس،شکننده و در پیوند با انسان و هستی.احساس، نهاد، کوبش، انگیزه و... واژه هاست که رفتار آن ها را در شعر دامن می زند. هم آن گاه به اجتماعی زنده و انبوه، برآمده از واژه ها مفهومی دیگرگونه می بخشد.مفهومی زیست مندانه تا بتوان آن ها را که زیستی ساده دارند از راه ادراک و آن ها که پیچیده اند و رشد یافته، از راه احساس با درکی خودویژه دریافت.هم از این روست که درک،دریافت و شناخت زیست فردی ـ گروهی آن ها، شکیبی و دیدی ویژه را طلب می کند. شکیبی و دیدی از آن دست که ورود به جهان زیستْ ـ گروهی و رفتار غریزی ـ طبیعی واژه ها را ممکن سازد. زیرا کاربرد واژه ها در شعر هستی بخشیدن است، نه نشانه گذاری.در این گستره است که واژه ها همانند انسان در زیست فردی ـ گروهی خود، گونه ای زندگی خود ویژه را پی می نهند و پی می گیرند.پس عجیب نیست اگر در شعر دیگی به پزنده ورشته ای به چرم باف بدل شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط بهروز  | 

http://www.mohammadbiabani.com

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 3:47  توسط بهروز  | 


منصور اوجي
منصور اوجي
نوشته : منصور اوجی

محمد بیابانی دانش‌آموز منوچهر آتشی در اوائل دهه چهل از بوشهر به شیراز آمد تا دانشجوی من باشد
 و دوره دو ساله تربیت معلمی را در دانشسرای كشاورزی بگذراند و برود و معلم شود.
در همان دوره و با همان كم‌سن و سالی‌اش با شعر آشنا بود و شعردوست، می‌گفت و می‌سرود، می‌آورد و می‌خواند
 و بعد از اتمام دوره و رفتنش نیز ارتباط و ارتباط شعری‌اش را با من داشت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:19  توسط بهروز  | 




تهمينه،
در گلوی زمان جاريست ...

می چرخد آسيا و زمان
نشت می کند
وز زخم يأس
ُرستم
راه سرشک را هموار کرده است ...

آنها که می مانند ... که می مانند ... که می مانند و محمد بيابانی يکی از آنهاست که می ماند. او که آرام زيست و آرام سرود، و بی جنجال ، اين جهان پر جنجال را ترک گفت . هيچکس نه در زندگی اش چيزی برای او نوشت و نه در مرگ بی جنجالش مرثيه ای سرود که ما همه تشنگان نام هستيم و نه درد .
اما شعر شگفت انگيزش از چشم هوشيار دکتررضا براهنی – که شکارچی شعر ِ خوب است - پنهان نماند و همان روزها برايش نوشت که :
در پايان اين بخش * بگويم که کتاب شعری درآمد از آقای " محمد بيابانی " تحت عنوان " حماسه ی درخت گلبانو " به مناسبت " گراميداشت هزاره ی شاهنامه ی فردوسی " . و در پايان سال 69 ورود آقای بيابانی به صحنه ی شعر جديد فارسی ، با اين باز سازی امپرسيونيستی اسطوره – افسانه ی حماسه ی فردوسی ، مبارک است .

سيمرغ :
گريان شده است
دجله و خفته است ببر پير
در سايه ی پری ز لادن و
پرچينی از خروس
زخمی عميق مديد است
برگونه ی شفق
سرب از گلوی ابر می چکد و
پرسه می زند با باد
در وادی سکوت
يکدست دام کرکس است
هوا
تا دور
با دانه های وسوسه انگيز اختران

دکتر رضا براهنی ،طلا در مس ، چاپ اول ، تهران 1371 جلد سوم، بخش بحران رهبری شعر و نام تمام مردگان، صفحه ی 1791

محمد بيابانی در حدود سال 1323 در بوشهر به دنيا آمد. او معلم بود و از آن دست شاعرانی بود که آرام در انزوای خلوت خود زندگی کرد و شعر های خوب سرود . وی افزون بر شخصيت ادبی قابل درنگ دارای پيشينه ی سياسی و مبارزات پر رنگی بود .
از او بيش از هشت دفتر شعر و يک رمان و پژوهش های بسياری به روی فرهنگ و فولکلور زادگاهش بوشهر بجای مانده است که سه مجموعه ی آخرين از اين قرارند : "حماسه ی درخت گلبانو ،1369" ؛ " ، زخم بلور بر زبانه ی الماس ، 1373 " ؛ " دستی پر از بريده ی مهتاب ، 1380 ".
آنچه از او باقی مانده نشان می دهد که خواننده با شعری ديگر گونه و ذهنيتی متفاوت و زبان شاعرانه ی ويژه ای روبروست . در موردشعر محمد بيابانی بسيارها می توان نوشت که در حوصله ی اين فرصت کوتاه نيست ، از اين رو پرسه در کوچه باغ های شعر او را به آينده وا می گذاريم و نوشتار را با شاعرانه ای از او به پايان می بريم :

جادوگر :
تا جلگه های گمشده
تا روح زعفران
با صد هزار مرده وزان است
بوی تلاشی گلسنگ
گل تاجی از بنفشه و دريا
و ساق
ساق ِ سست ِ ترَکناک
رودابه

بس شمرده است
سُم ستور و شيهه ی اسبان بی سوار


رستم :
آن کيست
وز کجاست
که نيميش
از ماهی است و
نيم دگر انسان
مفلوک
همچون شبی تلخ
در ساحل محقر نمناک
بر بوريای خاک ؟

*
بو می کشد پرنده
زخم جوان را ،
از لايه های ابر...

تهمينه ،
در گلوی زمان جاريست ...


*****

نوشته : پيرايه يغمايی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:12  توسط بهروز  | 

نیم نگاهی به مجموعه ی دستی پر از بریده ی مهتاب

 سروده ی محمد بیابانی

 

((جاری ست اضطراب / می ترکم شب تاب / انسان: / چه ساده می رود از دست / وقتی که درد لخته لخته می تراشد از غرور و / آب می شود احساس / می بینی بر آسمان چگونه می شکافد و / می سوزد با آن مزار که نا پیداست / وقتی که از کنار زمین دور می شد او / توفان : تمام سادگی ما را از ریشه می شکست ... / آیا کبوتری که به قربان گاه / آن روز قطره قطره ی آزادی نوک می زد آشکار / عمر شکسته ی من بود؟ / عمری که در میان پر شکستن و پرواز خاموش می شود ؟ ))

    

        بله ! در واقع آدمی اویی را که در مقابل اوست ، تا وقتی که آن او توجه اش به آدمی جلب نشده یا در واقع ، آدمی این را حس نکرده است ، نمی فهمد . اما وقتی او متوجه آدم می شود در حقیقت قضیه عکس این مطلب است . یعنی او متوجه انسان باشد و انسان متوجه او ، هنگامه ای ست که هر دو به پریشانی کشیده می شوند .

    

        انسان همیشه در توجه اش مرگ را دارد و مرگ هم متوجه ی اوست . در واقع مرگ ، شیء سان او را به انتظار نشسته است و این در ذهن اوست که شکل می گیرد . مرگ همیشه از این لذت و امتیاز برخوردار بوده که خودش ببیند ، بی ان که دیده شود . چهره ی پریده رنگی ست اما غالب وقتی که در برابر انسان هنرمند قرار می گیرد چون هم این متوجه اوست و در کمین، هم او متوجه این پس در واقع هردو پریشان اند و از گیر و دار نبرد آن که پیروز به رامش گاه می اید هردوی آن هایند .

      

          پیروز بر جنبه ی مادی انسان مرگ است وقتی که ماده ی زندهی او را به فنا می برد و پیروز از جهات دیگر هنر مند است که در قبال واژگان و ابزار هنرش چیزی جاودانه می آفریند .اما به نظر می آید مرگ کمی غالب تر است . چون با از بین بردن مادیت راه آفرینش را سد می کند و خود جاوید می ماند . هنر مند چون متوجه مرگ است در این راستای تقابل نیز ساکت ننشسته و مرگ را چون هر چیز دیگری به چلش می کشد چون مخاطب اش را به مرگ توجه می دهد و در این راستا وی را به غنیمت وقت برای جاودانه گی سوق می دهد از مرگ چهره ای پریشان تر از پیش می سازد .

    

          پس جاودانه گی انسان در برهه ای زمانی شکل می گیرد که معطوف به توجه وی به مرگ است و حاصل اش پریشانی . ((جاری ست اضطراب )). سرانجام رنج مولف و نوع زیستن او ( و در حقیقت چگونه زیستن او ) ست که گاه می تواند ما را از نوع رنج او آگاه سازد . مثلا وقتی این برهه ی زمانی در استعاره ، کبوتری می شود که قطره قطره ی آزادی را نوک می زند – یا وقتی در میان پرواز وپر شکستن خاموش می شود .

 (( تحلیل می رود مخاط خاطره در شلاق / رد صدای گرگ حافظه ی دریاست ... )) .

(( هنوز این سر دنیا/ درون دام سفر می کنند ماهی ها / و مادری که نمی داند / فراز ماسه چه گورستانی / میان فاخته گان       و صدای من/ تنهاست... ))

 

(( در چیتگر همیشه درختی هست / با خال ها و پوکه های خالی / خواهان چیست       دانوش / گردم قیام بختک و پندار /آشوب سالهای برنیامده پهلوی دیگرم /عمری طواف دادند و / من اینک / شبگیر با حواس پاره ی باران ها / حتا به یاد خویشتن هرگز نمی رسم . )).

      

          دریاب که میهن آدمی ( موطن اجدادی اش ) به چشم خود سرزمین بیگانه ای می نمایدکه جز یادبودی نیست از نارضایتی و دردی . یادبودی چون هاله ای مه گون به گرد خورشیدی که هر چه در ان کاوش هم می کنی حتا به خودت هم نمی رسی وقتی که هستی ات از آتشی ست که در درون ، به زیر خاکستری از چهره نهان داری . حالا نگاه ات به جهان نگاه واشکافانه ای  خواهد بود . به دنبال دلیل خواهی گشت .به دنبال خودت . هنگامی که با نگاه جهان را تا ته جویده ای و خودت را نیافته ای که کجایی پس از تمام این دنیای بزرگ گردت قیام بختک و پندار است و آشوب سال های بر نیامده پهلوی دیگرت .

   

       اگر از پس آن بر آیم که کوس اشتباه می کنند را به گوش آن هایی بکوب ام که زیر علم های مختلفی از قبیل غیر قابل فهم بودن   شخصی بودن و نفوذ ناپذیر بودن  و دیگر منفی ساز های شعر اکنون ایران سینه می زنند . شعار نمی دهم اما بگویم که بدانیم : سرودی است از همه و برای همه .

   

        انسانیت و جامعه ی بشری در گروه های جزء و کلی همیشه از سوی قدرت مورد بیداد قرار می گیرد اگر قدرت به گونه ای باشد که وی بر نمی تابد . اما او از قدرت در اندازه ی خود باید کسب اگاهی کرده باشد و شناخت ، که این شناخت جز از راه واشکافی و سوال گری و به چالش کشیدن قدرت غالب نیست . در واقع تا قدرت غالبی نباشد قدرت مورد بی داد قرار گرفته ای نیست . در این را شناخت هنر مند به یاری هنر خویش سعی در یاری مخاطب اش در امر سوال گری و واشکافی داشته بل که قدرت را که همیشه کوشیده وی را به وضع حخیوانی تنزل دهد مجبور کند که دوباره او را به چشم انسان بنگرد.

       اما شعر و هنر را به این دیده تنها در جوامعی که حقیقت را یکه می پندارند و هنوز تک بعدی و خطی هستند فقط می شود دید . اما نمی دانم در دهکده ای کوچک پر از وسایل ارتباط و خبر رسانی به نام جهان  آیا واقعیتی در لالای این همه تکثر حتا اگر محدود به مکانی خاص باشد وجود دارد ؟  بگذریم ! 

 

1)            زبان :

 

         روی کرد مولف در این مجموعه و به خصوص در دفتر اول (سی پاره برهنگی دانوش )  روی کردی ست که در آن ، گاه سعی می شود از واژه ، استفاده ای مضاعف برده شود ، نه تنها در راستای خدمت به محتوا و دو گانگی بل که در خدمت فرم زبانی اثر یا به تر است بگویم چینش واژگان .

 

        واژگان به تنهایی در کنار یکدیگر قرار می گیرندو ترکیب ها به راحتی از یکدیگر فاصله می گیرند همان گونه که سطر ها به راحتی زبر هم نوشته می شوند . اما گاه بعضی واژه ها وتر کیب ها  علی رغم این که در فاصله ها و یا در زیر هم قرار گیری ها جدای از یکدیگرند ، به شکل پلی عمل می کنند که ارتباط موسیقایی و نحوی سطر ، بند و جمله را نه تنها به هم نمی ریزند ، بل که در راستای سیر طولی شعر ، وظیفه ی بسیار بزرگی را بر عهده می گیرند . به این قسمت از این از این شعر توجه می کنیم . این گونه نوشته می شود :

 

(( چشمی به روی چشم        می پرد اما

خواب زمین       برای دایره ها        کوتاه است ))

 

هم این گونه :

 

(( چشمی به روی چشم/ می پرد اما خواب زمین برای دایره ها کوتاه است ))

 

           پس مولف دویا چند شکل خوانش را در یک فاصله گذاری ترکیبی در سطرهر ایجاد می کند که در راستای اقتصاد واژگانی و موجز کردن زبان شیوه ای ست غالب و موفق . شک نیست که خوانش غالب همان است که (( می پرد اما )) را پلی فرض کنیم و هر دو خوانش را داشته باشیم و کم نیست از این شکل کاربرد مضاعف در زبان این مجموعه !

 

         در شعرهایی از قبیل(( پیش از نمای قافله در مهتاب )) که تر جیع بند هایی در جای جای مختلف شعر حضور پیدا می کنند و شع را در موقعیت تقابل قرار می دهند . تقبلی که از طریق سیالیت و تعلیق ذهنی ایجاد شده است و گاه به اعلا م موقعیت های مختلف می پردازد که از دو فضای متفاوت در کنار یکدیگر قرار گرفته اند . این گونه نمایانده می شود که این ها دو صدای متفاوت اند که شاید هم باشند ولی هم دارای شکل وساختار یکسانی هستند وهم ریتم ولحن یکسان با بقیه ی اثر . مولف در نشان دادن این صداها تنها به درشت نویسی حروف بسنده میکند و این به گمان ام کمی شاید از درصد موفقیت مولف بکاهد . این کهمولف در نشان دادن صداها از طریق ریتم و تغییر ریتم و تغییر لحن و ساختن پرسونازهای مختلف ناموفق است و شعر را از دیدگاه دانای کل ارائه می کند . به پرداختن احساسات سطحی در زمان کمتر می پردازد و بیش تر سعی میکند حسی باشد تا احساساتی و به همین خاطر است که در فرا احساس جایی برای زیبا نمایی و تحلیل بردن تمام حس ها در قالب زبان پیدا می کند .

 

((اکنون / که جهان می تراشدم / آسایش توفان تیره گی ست / ساری که سوی تو       سر بر می گرداند )).

 

((دریا به رنگ چهره ی ما / رد چهار شاخه بر آن دیوار / مهتاب را به نیم جو / ازمن جلو زده است / نوباوه ای هنوز / جذر تو بر شقایق قربان گاه ))

 

(( دريا با خواب هاي تو در گير شد/ لبريز هرچه بخواهي / هرچند هرچه بخواهي ستاره نيست / نخل ولي پراز جوانه مي گذرم .))

    

           گفته ها بيش تر به شكل استعاره ها و كنايه بيان مي شوند و در عمق دلالت گرانه و اكسپرسيوند و در كل زبان مولف در اين مجموعه زباني نيست كه به مذاق شاده انديشان و سطحي نگران خوش آيد . هر چند كه در سطر داراي بار تصويرسازي هاي زيبا و موسيقي خاص خود است اما در عمق رويه اي نخبه گرايانه از انديشه را دردرون زبان دروني كرده است .

   

          چنان به نظرم مي آيد كه مولف در شيوه ي استفاده ي از زبان تا حدود زيادي  موفق بوده است تا آن فاصله ي بين دال و معنا را تا حد زيادي از دست ندهد و از اين راهگذر به ابهامي رسيده است كه پيشاپيش زمينه ي سهم مخاطب را فراهم مي آورد تا وي از روي كرد ابهام برداشت خويش را داشته باشد .

       

          بيايباني در اين مجموعه روي كرد موفق تري را به زبان نسبت به مجموعه هاي قبلي نشان مي دهد هر چند فخر فروشي زباني در شيوه ي استفاده ي وي از كلمات مشهود است .

 

2)            تخيل شاعرانه و بررسي سويه هاي عيني و ذهني :

 

        تخيل هنگامي مفيد مي افتد كه راه گشاي ما براي رسيدن به آن چيز باشد كه در تجربه ي ما از زندگي قابل تصور است و عينيت آن را در سويه ي تخيل مي شود مشاهده كرد . هرچند كه تخيل خود فر آيندي ذهني است اما با خيال بافي نبايد اشتباه گرفته شود .

 (( به خنده هاي در آتش گرفته ام  بنگر / به دست بي سبب ام  / از زمين اگر خالي ست / دو چشم سر بريده به دنبال / و من بر آينه او را بر آب مي پاشم .)) و ...

      

         ما در بر خورد با اين شعر ( و شعرهاي ديگر در بيش تر اوقات ) با مصاديق كاملا" عيني روبه رو شده كه وجود آن ها را در دنياي حقيقي نمي شود انكار كرد . اما از آن جا كه گفته شد خود امري ذهني است و اين مصداق ها مصداق هايي هستند كه از فيلتر ذهن عبور كرده و عينيتي دوباره يافته اند . يعني سير عينيت حقيقت به ذهنيت شاعرانه و سپس ارائه ي تصوير عيني در شعر به وسيله ي زبان و واژه را طي كرده اند و فقط نگاه شاعرانه است كه عينيات را به ادبيات تبديل مي كند .

      

         تصاوير عيني در جهان بسيارند كه گاه سخن هم مي گويند . اما براي اين كه در شعر وارد شوند يا در ادبيات به هر شكل ناچارند از ذهنيت مولف عبور كنند تا دوباره به شكل كلامي به ظهور در عالم ديگر تن دهند .

 

(( مگر نسيم سحر را/ شراع باله بياراست/ گربه ماهي مرگ / كه از دو سوي زبان / موج : چراغ سايه به كف / پا برهنه مي لغزد / بر آبرود نگاه تو / كودك مرجان / كلاه پاره به سر / شر نهاده بر آرنج / هنوز ماسه ي تلواسه پس مي زند آرام ...)).

 

(( چرخيدن زمين / به گرد تو/ چرخيدن من است / ارثي كه گردباد به من داد/ ارثي كه بايد از اول / گم مي كنم تو را كاش آن دو لحظه پيش و پس نمي شد از اول .))

 

     در اين روند تاثير گذاري ( عين بر ذهن و ذهن بر عين ) بي گمان تخيل شاعرانه بي تاثير نبوده و در واقع به همراهي ذهن آمده و گاه ذهن را بر عين مي چرباند . چنان كه اگر حتا عينيتي هم پديد آيد به ناچار باز هم ذهنيتي ست . هر چه قدر مولف بتواند اين روابط را قوي تر ارائه بدهد پس بي شك موفق تر هم هست .شعر بياباني اين كونه مي نماياند كه حاصل لحظاتي در اوج تخيل است . همين روند است كه در شعرش اين گونه نمايان مي كند كه ذهن بر جنبه هاي عين برتري يافته و بيش تر شعري ذهني ست تا عيني . به هر حال ذهنيت بيش از حد اجازه ي جاي گيري مخاطب ذر اثر را نمي دهد و مانع گفت و گوي وي در متن است . اصلي كه مي بينيم بياباني گاه خلاف آن را هم ثابت مي كند و وقتي كه با ذهنيت بيش تر عينيت كامل را به نماژيش مي گذارد .

 

3 ) ديد تاريخي – حماسي

       بياباني در حال كوشش براي بازيافت ابعاد تاريخي و اجتماعي و حماسي زبان است و از سوي ديگر به همان اندازه در برابر كهنه شدن زبان استفاده از زبان گذشته و يا به هر نحوي از گويش كه زبان را به زبان كلاسيك نزديك كند و آن را از تنوع و گوناگوني شكل باز دارد مقاومت مي كند .

 

اما ديد تاريخي بياتاني و روي كرد حماسي وي در طول زمان (سير در زمان ) از زبان وي ساختاري نا همگون در منزل هاي مختلف زماني مي سازد و در واقع اين مخمصه اي ست براي آن كه مي خواهد در باره ي كاركرد زباني وي دست به قلم برده و يا به هر حال پژوهش و كسب تجربه كند .

 

   (( از برف كه مي گذرد/ تاريكي جهان تو را جيغ مي كشد / آن زن تكيه داده بر اكنون /سرد است و باز مسلسل ها / سرگرم قطع حوصله ي عشق / پشتم چه تير مي كشد آن روز ...))

 

(( خاك / با عطر بي كرانه ي زيتون / گاهي كه بي پلنگ / دره هاي فلسطين / آرام مي شوند / و او قرار و خاك و خاطر من       افسوس / سال هزار و سيصد و چندم است / عمرم : جلو زده است از من / انگار دامني از اتراق / خوابي كه لخته لخته  مي برد افسون / از آستين شيطان .))

 

  بياباني مفاهيم و شكل هايي از مفهوم را كه از نابودي سر پيچي مي كنند با ديدي حماسي – تاريخي فعال مي سازد و به بازسازي و بازنمايي و بازنگري آن ها در بستر متن مي پردازد . البته اين چنين برخوردي با اين مفاهيم و اشكال فكورانه و بر پايه ي تفكر اومانيستي است كه شكل مي گيرد . اين برخورد براي خواننده كمابيش مبهم و در امكان فهم شيوه هايي كشف مي گردد كه ناهمگوني زمان و موجودات انساني همه را در هم گره مي دهد و بر پايه ي روان  - زيست شناسي مولف در زمان شكل مي گيرد .

 

3)           تاثيرات زيست بوم و محيط بر فضا سازي شاعرانه

 

((پيدا نمي كنم/ چگونه در ان باران/ دريا :/ با خواب هاي تو در گير شد/ لبريز هرچه بخواهي ...))  

 

(( در كوچ خاطرم اين گلبرگ/ گامي/ پر از نگين گم شده ي درياست ))

 

((ملاح مرده     مائده ي درياست / وال هميشه در گذر از جلگه ها / ومن .))

 

(( مگر نسيم سحر را/ شراع باله بياراست/ گربه ماهي مرگ / كه از دو سوي زبان / موج : چراغ سايه به كف / پا برهنه مي لغزد / بر آبرود نگاه تو / كودك مرجان / كلاه پاره به سر / شر نهاده بر آرنج / هنوز ماسه ي تلواسه پس مي زند آرام ...)).

     

          زادگاه مولف و محل زندگي او تاثير مستقيم بر فضاسازي شاعرانه ي او دارد . محمد بياباني بر خلاف نسبتي كه در نام خانواده گي اش به بيابان هست و داردخود زاده ي بو شهر بود و بيش تر در بو شهر زندگي كرد . در كنار آب هاي آبي خليج با دريا و ملاح و لنج و موج . و اين ها همانا تصاويري ست كه حك شده بر پس زمينه ي ذهني اويند . در نا خود آگاه اش اين تصاوير را دارد و قسمتي از ذهنيت وي هستند كه گاه نسبت به آن ها احساس تعلق دارد . تخيل اش در بين همين تصاوير از پيش حك شده سير مي كند . هر مفهوم و هر ارجاعي كه مي خواهد داشته باشد به ناجار از پيش حك شده هاي ذهني مجبور است استفاده كند . بياباني از دريا و طبيعت و جريانات در اطراف محل زندگي اش خوب بهره مي گيرد و آن ها را نه تنها از تعلق به منطقه اي خاص – مي راند بل كه آن ها را در فرا مكان جاداده و جاي گاهي ادبي – جهاني براي شان فراهم مي آورد . او از موتيف هاي محل زندگي اش استفاده مي كند تا به ارائه ي مفهوم و شكل هاي بزرگ تري از محتوا بپردازد . چراغ سايه بر كف موج مي گذارد و گاه مرگ را گربه ماهي اي مي داند و قتي كه نسيم سحري شراع باله هايش را آرايش مي دهد . . به هر حال اين كار كرد بينامتني به وفور در دستي پر از بريده ي مهتاب ديده مي شود و به نظر مي آيد كه تا حدود بسياري هم موفق است . در اين كه با شكل گويش تصويري خاص از منطقه ي زندگي فعلي خودش به ارئه ي مفهوم هاي كلي  ديگر مي پردازد .

        

          چيزي كه هويداست اين كه بياباني شاعر است و بر شاعر خرده نمي شود گرفت . اما به زعم من محمد بياباني در مجموعه ي دستي پر از بريده ي مهتاب موفق است در روي كرد خودش نسبت و به سوي شعر . ايم مجموعه با تلاطم ها و نا همگوني هاش مجموعه اي يكدست است حالا به جز پاره شعر هاي در آخر مانند دريا زلدگاه مولف اش كه به ظاهر پر تلاطم ست اما ماهيتي از آب و يكدست دارد . مولف گاه در بسياري از شعرهاي اين مجموعه به زباني امروزي تر و بي زماني و بي مكاني خاصي مي رسد كه به همراه نگاهي كه به فرم دارد و همره نگاه انساني اش در شعر غوطه مي خورد .

 

        اما افسوس كه انساني به نام محمد بياباني خيلي زود شعر شد و نماند تا دريچه هاي ديگر و تازه تر را به روي خود و شعرش بگشايد . سلام بر روان پاك و شاعرش دارم .

 

   (( سفر هنوز تو را مي برد / و مرده : از سر گل هاي تازه مي گذرد وعشق : خانه اگر دور مي شود / با اوست / و من در آينه او را بر آب مي پاشم / بگو : در اين گاهواره حرفي هست...))

       
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:59  توسط بهروز  | 


محمد بیابانی از آن دست اهل قلمی بود که به همان میزان که شاعر بود ، همان قدر هم در انزوا روزگار گذراند تا که خرچنگ سرطان به جانش افتاد و شیره جانش را از کالبد رنجورش بیرون کشید.
محمد بیابانی در دوران حیاتش بیش از هشت دفتر شعر ، یک رمان و پژوهشهای مفصلی بر روی فرهنگ و فولکلور ملی و خطه جنوب به نگارش درآورد. در مقطع دیگری از زندگی او مجموعه شهرهایی را با نام زخم بلور بر زبانه الماس (1373) دستی پر از بریده مهتاب ( 1380 ) و پژوهشی با نام حماسه درخت گلبانو همزمان با هزاره فردوسی ( 1369) منتشر ساخت که پیش از هر چیز ، نشانگر حضور شاعری بزرگ با رویکردهای ویژه زبانی و ذهنی بودند . بیابانی علاوه براینکه شخصیت ادبی قابل تاملی بود ، دارای پیشینه سیاسی و مبارزاتی پررنگی نیز بود ،به شکلی که همبندانش خصوصا محمد علی عمویی ، بارها در این اواخر، در نشریاتی مانند عصر پنجشنبه برای او نوشت و از او به بزرگی یادکرد .
این شخصیت موضوع بسیار مناسبی برای یک ویژه نامه ادبی می تواند باشد که این تلاش ،توسط جوانان همشهری اش در نخستین شماره از ویژه نامه ادبی ققنوس عملی شده است . ققنوس که بیشتر شکل و شمایل یک فصلنامه خوب ادبی را دارد در نخستین شماره اش به نکوداشت یک عمر شاعری محمد بیابانی پرداخته و در آن از نویسندگان و شعرایی همچون منوچهر آتشی ، محمد علی عمویی ، محمد رضا صفدری ، سید جعفر حمیدی ، احمد غلامی ، ایرج صغیری و بیش از شصت شاعرو نویسنده معاصر آثاری را در مورد این شاعر گرد هم آورده است . خواننده پس از اتمام خوانش مطالب ققنوس ، به تصویری مناسب و جامع از محمدبیابانی شاعر دست می یابد.
چیزی که تلاش برای انتشار ققنوس را قابل اعتنا کرده ،شور و اشتیاق تعدادی دوست جوان و اهل قلم است که با دست خالی برای انتشار این فصلنامه ادبی همت کردند .هنوز حرف یکی شان درگوشم است که می خندید و می گفت چک سفیدم هنوز که هنوز است نزد چاپخانه مانده ، پول ندارم ...
ققنوس با همه بضاعتها و تواناییها ، با همه ضعفها و فرازهای قابل تاملش، گام بلندی در جهت نشریات ادبی منتشره در غیر از پایتخت است . چیزی که دراین چند ساله هم خوب پاسخ داده و حضور و انتشار ،نشریاتی همچون عصرپنجشنبه در شیراز و گیله وا در شمال موید این امر است . به هر حال ققنوس می تواند عرصه مناسب و وزینی برای شاعران و نویسندگان با آتیه جنوب و بوشهر باشد ، بوشهری که نشان داده همیشه و دست کم در هر ده سال ، شاعر و نویسنده ای بزرگ همچون رسول پرویزی ، صادق چوبک ، علی دشتی ، منوچهر آتشی، محمد رضا صفدری و روانی پور و بیابانی و ... را به عرصه ادبیات فارسی تقدیم کرده است .

ققنوس با تلاش جانفرسای حماسه حق پرست و حسام حق پرست ، احمد تاجدینی و امید غضنفر مهیا شده است . این بزرگوارن در تلاش هستند که شماره بعد ققنوس را برای « رسول پرویزی » نویسنده بزرگ جنوب و صاحب آثاری همچون شلوارهای وصله دار فراهم کنند .


محمد بیابانی
گلبانو :
هفتاد و یک قبیله مرا
سر بریده اند
هر یک جدا جدا به کام طبقهای آذرین
وز نبض خیس مرگ
چون نیش آذرخش
کشد شعله تیغ زرد
دندان بس گراز گرسنه دارند
این تشنگان جور و
آز منتظر کفتار
و آن را که صبر سیب هدیه می کند و
بذر زعفران
کافور می پراکند به گلوگاه زندگی .
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:27  توسط بهروز  | 

یادی از محمد بياباني

محمد بیابانی هم رفت حتا ندانستم چه روزی
شرمم باد
خیلی های ديگر هم باخبر نشدند مي دانم چرايش را نه
فقط مي ماندمان این که شعری از او را باز بخوانيم و افسوس بخوريم که چه کلماتی که به قامت کلامش درنيامدند
یادش چون شعرهاش جاودان باد


و زندگي...


تو از کجای عبورم
به خانه مي آيي
که از نسيم سرازير مي شوم
و آب مي دوم اين دنيا
پرنده:
از کجای ملايک؟
به نبش قبر چه پيدا
درون آيينه، بعد از پس
غروب بر دو زمين:
از زمانه سر رفته است
و زندگي
که چه نقطه است!...
و حرف ها:

که چه بي باران!...

                            (مهدی سرتیپی)

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:13  توسط بهروز  | 


محمد بياباني هم رفت . حماسه سراي “ درخت گلبانو ” ، سراينده “ زخم بلور بر زبانه ي الماس ” . دريامردي كه زندگاني اش را در پي دستيابی به اسطوره ي عدالت گذراند .

شمع انجمن بود قرص و اصول گرا ، در حلقه ي اطرافش اجازت لغزش را به كسي  نمي داد . الگويي بود تمام عيار براي درياهاي جوان جنوب ، بعضي خلاها به سادگي پرشدني است ، ليكن حضور  محمد بياباني از نوعي ديگر بوده و هست .

در شعر به شيوه يكتاي خود ، در اخلاق و مناسبت هاي اجتماعي رهنما و اهل تشخيص و محور ، در مبارزه براي آرمان عدالت اجتماعي خستگي ناپذير و  هزينه پرداز ، هزينه اي قريب يك دهه از عمر گرانبارش ، عمري كه به صداقت ، آموختن و آموزاندن ، شناخت و تجربه ، سرايش و تحقيق گذشته ، نه از آن دست عمري كه : “ عمر گرانمايه در اين صرف شده / تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا ”.

چيرگي خود را در اساطير و پژوهندگي فرهنگ عامه در  موخره اي كه بر “ حماسه درخت گلبانو ” نگاشت به خوبي نشان داد . اين موخره ي هفتاد و دو صفحه اي شامل پنج است كه عبارتند از : انسان ها و اساطير ” ، “ مهره ها ” كه در اين بخش شناخت كاملي از مهره ها مانند مهره زردوكي ، هفت گيرك ، توشو ، فيرزوه ، چشم زخم ، طامه ، واگير ، خون بسته و ...  به دست مي دهد ” ، “ درخت ، درختچه ، گياه : مانند هوم ، ريواس ، وقواق ، سيمرغ ، گويا ، گز ، كنار جني ” ، “ چاهداران : مانند آژدهاك ، اكوان ديو ، ديو سپيد ، شغاد ” و “ بازپرداخت ” .

اين پژوهش همان گونه كه خود مي گفت حاصل يك ـ دو هفته از وقت مطالعات و نوشتن وي است . اوراق بسيار در شعر و پژوهش را بارآور كرد كه متاسفانه كم سويي چشم ، “ شايد همانگونه كه اسفند يار روئين ” مجال هاي ديگر به وي براي گردآوري و پاكنويس نمي داد .

حدودا چهارسال پيش ايام نوروز كه در بوشهر ميهمانش بوديم مدام صحبت از اين آثار نشر نشده به ميان مي آمد كه اميد است با همت حلقه دوستان جوان و باهمتش همچون محمد علي شاكر ، سيامك برازجاني ، اميد غضنفر ، فراز بهزادي ، محمد ولي زاده  و ...  به زيور طبع آراسته گردند تا جامعه فرهنگي از آنها برخوردار گردد .

بر نگارنده اين سطور بسيار گران است در اين اوقات نوشتن از كسي كه وي را الگوی معنوي خود مي دانست و تنها شعر تقديمي خود را در كتاب “ نيهيل ” پيشكش به “ چراغ دلم محمد بياباني ” كرده است ليكن بر ماست تا از او هر چند مختصر بگوييم و وصف آن آبي بي كران را به وقتي مناسب بگذاريم كه تالم ها اندكي فرو نشسته اند و زبان مان گشوده گردد از لكنت غريبي كه او از فراقش در جانمان گزارده است :

“ رستم : آيا سپيد مي نمود / آن جامه سياه

جادوگر: آري / اگر كه زنده شود / سهراب

رستم : مور / و آن كشي بر آمده از دريا / سهراب را / بر خاك مي گذارد و / خاكستر !...

بياباني سرطان را به بيابان ها نهاد و طراوت كلامش را براي دهر به يادگار گذاشت .

امید حلالی - روزنامه فجر ـ  سه شنبه ۲۳ارديبهشت ماه ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:6  توسط بهروز  | 

http://www.mohammadbiabani.com
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:58  توسط بهروز  |